نفرت...
هرشب که می افتم درون بستر خويش
خواهم نبينم آفتاب کينه جو را
هرکس به دل می پروراند آرزویی
من، می کشانم لاشه های آرزو را
هرکس که می خيزد سحر از بستر خويش
شوقی، اميدی، يا خيالی در سر اوست
يا با سرابی می فريبد خويشتن را
يا خون سرخ زتدگی در پيکر اوست
من با کدامين کوشش و نيرنگ و پندار
از خواب خيزم بگذرانم زندگی را؟
گيرم فريب تازه ای در خون من رست
آخر چه سازم اين غم درماندگی را
اندوه من تنها زمرگ آرزو نيست:
بال و پر مرغ فريب من شکسته
آوخ کبوترهای برزخ آفرينم
بگريختند از بام يک يک، دسته دسته
خون من اکنون تيره چون قير مذاب است
شوق و اميد و آرزو ... ديری ست ديری ست
کوچيده اند از نيمه ويران خانه ی دل
دانم که اين رفتنشان را آمدن نيست
از آنچه با من بوده اکنون مانده برجا
شعر و کتاب و نفرت و غم های انبوه
روزی کتاب ار غمگسار هستيم بود
امروز در خونم چکاند زهر اندوه
سنگ صبورم بوده ار روزی سرودم
امروز افسوس
ترکيده و پاشيده از هم،
يا طاقتش کمتر زسنگ ديگری بود
يا آنکه سنگين بوده بار کوه ماتم
اکنون منم بيزار از هرکس زهرچيز
بيزارم از آن کس ز راه رفته برگشت
يا آنکه از پس کوچه های تيره بگريخت
ندروده باغی را، گياه ديگری کشت
بيزارم از آن کس چو شادی را گران يافت
بال پرستوی قشنگش راشکسته
طاووس خودرا بال بگشوده است و هر روز
چون غنچه ای بربستر يک شاخه رسته
بيزارم از آن کس که بر مرداب دل بست
بی اعتنا برآب پاک چشمه مانده
دست نياز و چشم او برآسمان ست
هرسو که بادش می برد، زآن سوست رانده
بيزارم از مرغی که ترک آشيان گفت
بيزارم از بومی که بر ويرانه دل بست
بيزارم از بلبل که پيمان بست با باغ
تا باغ خالی ديد هر پيوند بگسست
بيزارم از طاووس رنگين.
از کبک سر در برف برده
از بلبل پيمان شکسته
رعدی که غريده ست يکدم، زود مرده
بيزارم از اميد، از ياس
از آرزو ، ازعشق، از شرم
ازآنکه می لولد ميان خار و خاشاک
وز آنکه می خوابد درون بستر نرم
ازبوته ی خشم
از ابر نفرين
از چشمه ی مهر
از کوه تحسين
بيزارم از هرکس، زهرچيز
ازهرکه اميدی به دل می پروراند
وز هرکه نوميداست و ملعون است و مطرود
غمگين نشيند تاکه مرگش وارهاند
بيزارم از هرکس که پاکش می شماريد
وزهرکه درچشم شما خوارست و ناپاک
از زندگی و از زمين، ازمرگ و انسان
از آسمان و از خدا، پژواک ! پژواک!
.......
ای که در غروب ِ خود طلوع ِ ديگری
من ستايش تورا به باد داده ام.
ای که چون شبح، چو روح و سايه با منی
من گريختم ز تو که با گريز دشمنی.
من هزار قايق نجات را به دست خود
گر به موج ها سپرده غرق کرده ام
( هرچه رفت، رفت؛ چه کرد می توان ؟) ليک
چشم من ز روشنان ساحلی دمی جدا نماند
من به قدرت عظيم بازوان خويش اعتماد داشتم.
تخته پاره های نجات هيچ بود
من شناگرم: به خويش اعتقاد داشتم.
.::: فریدون ایل بیگی شاعر:::.
رفتنش...
به وقت رفتنش بر روی پر پروانه ها برایش نامه ای دارم
فلانی ؟
تورا تا بیکرانها ،از زمین تا اسمانها دوست میدارم ،ولی افسوس
تو را چون نسترنها ،یاسمن ها دوست میدارم ، ولی افسوس
تو را چون کبوتر ها ،پرستوها دوست میدارم ، ولی افسوس
با تو اگر شوق پریدنی داشته باشم ، با تو اگر امید روئیدنی داشته باشم .
با تو اگر عشق شکفتنی داشته باشم ،
اکنون با رفتنت :
نه شوق پریدنی هست نه امید روئیدنی و نه عشق شکفتنی
شاعر یکی از همشهریهای خودم به نام حسن قربانی
امیدوارم خوشتون بیاد